تبليغاتX
src="http://www.toplinks جدی و طنز
. ایمیل اشتباهی روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است. تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند. نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد. در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند. اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود : گیرنده : همسر عزیزم موضوع : من رسیدم میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی. راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت. امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه .. . وای چه قدر اینجا گرمه !!!
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 13:40 |
دو تکه خاطره بیات شده :امروز نان می خواهم،می گویند آینده از آن توست. طلایی ترین برگ پاییز دیشب به پنجره اتاقم تلنگر زد ،دیر باز کردم و او بدون خداحافظی کوچید. نگاه منتظرم را در مسیرت می کارم واز چشمان پر آبم جویی روان می دارم،باشد که بوی عطر گلها فضا را بیاراید. اشکها خط می زنند سیاه مشقم را و تو می خندی به باور من. چقدر نگفتم و چقدر نگفته دارم .و اکنون بر کوهی از نا گفته ها آوارم. داد از گفته های من و بیداد از نشنیده های تو ...
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 22:18 |
دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند : - استاد اصولا منطق چیست ؟ معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟ حالا پسرها می گویند : تمیزه ! معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه ! معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟ بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است.
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 13:25 |
تا حالا دقت کردید که توی مراسم عرفانی و روحانی و جاهای مقدس چرا شمع روشن میکنن؟ تا حالا به این فک کردید که چرا روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردن شمع میگن آرزو کن؟ به نظرتون این کار بی دلیل انجام میشه؟ راز شمع چیه؟ جواب این سوال ها رو اگه بخوایم پیدا کنیم به یه نکته اول باید اشاره کنیم: عالم خلقت اگه تجزیه بشه به چهار عنصر می رسیم:آب...آتش...باد...خاک. .. و در دل این چهار عنصر شعور الهی وجود داره. .. اگه موقع دعا کردن جایی باشیم که این چهار عنصر وجود داشته باشن استجابت دعا به شدت اتفاق میفته. .. شمعی که می سوزه این چهار عنصر رو با هم داره: موم شمع:خاک.. . شعله شمع:آتش. .. دود شعله:باد.. . موم ذوب شده:آب. .. وقتی موقع دعا کردن به شمع در حال سوختن نگاه میکنی به شعور الهی متصل تر میشی و درحالت آلفای ذهنی قرار می گیری...حالتی که در اون به شعور الهی و خدای درونت وصل میشی.. . و دعا به راحتی به عالم بالا میره و به استجابت میرسه اگه با قوانین خیر هماهنگ باشه.. . راز شمع اینه.. . برای همین در محراب ها و مکان های مقدس برای دعا کردن شمع روشن میکنن و روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردنش میگن آرزو کن! یه پیشنهاد: برای دعا کردنتون یه جای کوچیک توی اتاقتون درست کنید شبیه محراب عبادت...شمع بدارید و هر چیز دیگه ای که بهتون انرژی مثبت میده...مثلا قرآن...گل...آب...یا عکس اونی که دوستش دارید...وقتی می خواید دعا کنید...بیاید کنار محرابتون...شمع رو روشن کنید و رو به روش بشینید...چند دقیقه به سوختنش نگاه کنید با تمام وجود...بعدش چشماتون رو ببندید دعای خودتون رو بگید و اون رو توی ذهنتون تصور کنید و با خدای خودتون حرف بزنید...بعدش چشماتون رو باز کنید و دوباره به شمع نگاه کنید تا چند دقیقه .
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 22:3 |
دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه ، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود .
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 21:31 |
*دوست عزیز! کلاس، داشتنیه... گذاشتنی نیست! *تو کل دنیا مردم یاهو و گوگل رو واسه سرچ مطالب استفاده می کنن ایرانیام واسه اینکه ببینن اینترنتشون وصله یا نه!!! *اگه دیدی طرف مقابلت باهات راه نمیاد شک نکن خسته است... چون داره با یکی دیگه چهار نعل می تازه *ممکنه هر آدمی اشتباه کنه... ولی بعضی اشتباهات نمی تونه از هر آدمی سر بزنه *اینایی که تا در میزنن درو باز میکنن، هدفشون از در زدن چیه واقعا؟؟ *گاهی یک دوست کاری می کند که دلت بدجور برای دشمنت تنگ می شود... *چیزی لذت بخش تر از زدن بچه تخس و اعصاب خردکرن مهمون، دور از چش ننه باباش نیست *کار خوبتو هیشکی یادش نمی مونه اما کافیه یه اشتباه کنی تا یه عمر بهت میگن تو همون آدمی هستی که اون روز... *معمولا آدم ها رو... تا وقتی که کامل نشناختیمشون... دوستشون داریم. *خیلی سخته آدم مجبور باشه به حرف های کسی گوش بده که دلش میخواد با پشت دست محکم بکوبه تو دهنش. *هرچی بیشتر میگذره و علم پیشرفت می کنه کل مردم دنیا رویاهاشون به حقیقت می پیونده، ما جوک هامون تبدیل به واقیت میشه! سالها گذشت و کسی نفهمید... *آیا می دانید با حذف جمله «خب دیگه چه خبر» از زبان پارسی ارزش سهام مخابرات با کاهش 80 درصدی مواجه می شود؟ *همه اینا به کنار. مسکن از کجا می فهمه ما کجامون درد می کنه؟ *چرا همچنان رو بسته های پفک نمکی می نویسن: «جدید»...!!
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 9:25 |
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در جمعه نهم دی 1390 و ساعت 18:17 |
1-    به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند. 
 
2-    وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
 
3-    این سه میم را از همواره دنبال کن:
* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را

* مسؤولیت
پذیری در برابر کارهایی که کردهای.
 
4-    به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است.
 
5-    اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.
 
6-    به خاطر یک مشاجرهی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.
 
7-    وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.
 
8-    بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.
 
9-    چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را بهسادگی در برابر آنها فرومگذار.
 
 
10-     به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.
 
11-     شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.
 
12-     زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.
 
13-     در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.
 
14-     دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.
 
15-     با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.
 
16-     سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای.
 
17-     بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.
 
18-     وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای.
 
19-     در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.
.
.
 
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در چهارشنبه سی ام آذر 1390 و ساعت 0:43 |

خدا تنها کسی است که علی رغم دانستن، چشم می پوشد و در عین توانستن، در می گذرد و می بخشد. خدا تنها حاکم مقتدری است که هیچگاه در خانه اش را نمی بندد و هیچ کس را از خانه اش نمی راند. خدا تنها مالکی است که درخواست متقاضیان آزارش نمی دهد و اصرار و پافشاری خواهشگران، کلافه اش نمی کند. خدا تنها پادشاهی است که خلاقاتش نیاز به وقت قبلی ندارد. خدا تنها کسی است که برای همگان بهترین را می خواهد و از عهده ی تامینش هم برمی آید. خدا تنها متعهدی است که اگر امانت وجودت را به دستش بسپاری بهتر از خودت مراقبت و محافظتش می کند و بیشترین سود را نصیبت می سازد.

 

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 13:48 |
گروه اينترنتي درهم | www.darhami.com
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 و ساعت 22:21 |
خدايا، كمكم كن تا عميقا دريابم كه زندگي بيش از آنچه اغلب مي پندارند جدي است، و براي هيچ انساني استثنا قائل نمي گردد، همه ما براي آنچه مي خواهيم و در آرزوي آن هستيم بايد تلاش كنيم و شايستگي و لياقت به دست آوردن آن را داشته باشيم. خدايا، به من بياموز كه بدون شايستگي و لياقت داشتن چيزي، نخواهم كه تو آن را از آسمان برايم بفرستي. و در آخر ؛ خدايا، نعمت سكوت را بر من ارزاني دار ، تا در آن لحظاتي كه طنين زندگي روزمره در درونم آرام مي گيرد، نواي دلنشين و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.
 
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 و ساعت 22:15 |

گاهی تو زندگی لازمه یه کم وایسیم و به خودمون نگاه کنیم

به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و او قبول کرد . حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بدهد.

کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.

روز اول ۱۵ تا درخت رو انداخت.

کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده

… این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه

روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار ۱۰ تا درخت رو انداخت

روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط ۷ تا درخت رو تونست قطع کنه

هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد

با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم

رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته

کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟

هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!

گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم

همیشه کافی و کامل نیستن .

 

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در چهارشنبه نهم آذر 1390 و ساعت 23:57 |


 

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه بیست و یکم آبان 1390 و ساعت 13:41 |
بهار خاکستری 

رمان بهار خاکستری اثر زهره ابوقداره و پروین پورجوادی
ماجراي خريد کتاب از پشت ويترين يک مغازه آغاز مي¬شود. از نگاهش پيداست که عشقباز کتاب و کتابخواني است. چشمهايش برق مي¬زند. از روي کتاب¬هاي چند جلدي و چاق و چله¬ي قطور سريع مي گذرد.جاي شماتت نيست. نه وقت خواندنش را دارد، نه پول خريدنش. حالا با هر عنوان و چاپ و نويسنده¬اي که مي¬خواهد باشد. داستان خوان حرفه¬اي است، اما يک لا قبا است، زورش نمي¬رسد. بايد بگردد ميان لاغرها، حداکثر تا دويست صفحه¬اي¬ها..... کتابي خوب پيدا کند.....آنوقت تکليف جيبش را با غرور و ضربان قلب يکسره کند. کرايه برگشت به خانه را در جيب ديگري مي¬گذارد. چند کتاب نشان مي¬کند... وارد مغازه مي¬شود. ثروتمندان کتاب-خوان نيستند، چراغ معرکه، را طبقه¬ي عاشق و کم پول روشن نگاه مي¬دارند. اما بقول حافظ شاهدان در جلوه و اهل کتاب و قلم از نويسنده و شاعر بگير تا خواننده، هميشه شرمسار کيسه-اند. بهار خاکستري چشمک مي¬زند کتاب را بر مي¬دارد و نگاهي به صفحات آن مي¬اندازد. موضوع بکر است، مي¬رود سراغ قيمت.... اصلا گران نيست. طرح روي جلد خوب و مناسب است. يکدفعه دو صداي مهربان با هم سلام مي¬کنند، چه تصادفي نويسندگان کتاب، خانم ابوقداره و خانم پورجوادي هستند، با هيجان سلام آن¬ها را پاسخ مي¬گويد و چاپ کتاب را تبريک . کتاب را از دستش مي¬¬گيرند و با بزرگواري تمام، بالاي صفحه اول با مهر تقد يمش مي¬کنند؛ فروشنده پول نمي¬گيرد، مي¬گويد حساب شده! با شرم خداحافظي مي¬کند. چند ساعت بعد کتاب يکي از اعضاي خانه است. روي زانوانش لميده و خودش غرق در بهاري خاکستري. گوشش بيکاره¬اي بيش نيست. هر ورق صفحه بعد را مي¬طلبد. موج در موج غم است که به ساحل سينه¬اش مي¬کوبد. صداي اهل خانه درآمده – مگر در اين کتاب چه نوشته که گرسنگي و خواب و استراحت را از يادت برده؟ حرف¬ها را مي¬گيرد... اما نمي¬شنود... کلمه¬ها آمده¬اند... پشت پرده گوش صف کشيده¬اند. رخصت دهنده سخت گرفتار است و لاي کتاب پرسه مي¬زند... تمام اختيارات افتاده به دست يک جفت چشم... خيال ندارد تا آخر داستان حرفي بشنود يا فرماني براي زمين گذاشتن کتاب صادر کند.... ساعتي بعد چشم¬ها را مي¬مالد....مي¬گويد قهرمان داستان از آن غصه¬دارهاست و نويسندگان سنگ صبور، قدم به قدم بار حسرتش را بدوش مي¬کشند. عليرغم اينکه همه مي-خواهند، اين درد، سَربه مُهر بماند و بي درمان آن¬ها فرياد سر مي¬دهند، اين يک درد است نه سرشکستگي. اين بدنامي نيست، يک ناهنجاري جنسيتي است که بهروزها و بهارها، مظلومانه گرفتارش شده¬اند. شايد بقول عوام نصيب و قسمت است، هرچه هست درد ناگفته¬اي است که همت پاکان را بر آن داشت تا اين فرياد در گلو خفته¬ را رها سازند. تا خواننده همدردي کند و لب به اعتراف بگشايد: - چه دردناک است مجهول ماندن( من گنُگ خواب ديده و عالم تمام کر) از زبان کتاب بشنويد: (( پدرسوخته خجالت نمي¬کشي، مثل زن¬ها ماتيک مي¬زني. از چشم¬هاي پدر آتش مي¬باريد. سيلي د ست¬هاي سنگين ¬اش، ميخورد به سر و صورتم صفحه 17))؛ نويسنده، هم درد را فرياد مي¬زند، هم رازگشايي مي¬کند و هم شانه¬اش تکيه¬گاه مطمئني براي قهرمان خسته کتاب است. ((تو عمل سختي در پيش داري، ترسيده بودم، دهانم تلخ و خشک بود، هرچه نزد يک تر مي¬شدم؛ حقيقت ماجرا روشن¬تر مي¬شد صفحه 121))؛ منشي گفت پس مي¬خواي بهار بشي؟ سرتکان دادم، مي¬خواستم بگويم تا پيش از اين همه¬ي عمرم پائيز بود و زمستان. ((به صندلي تکيه دادم، بله بهار در راه بود صفحه 118)). همسايه¬ها، مردم کوچه و خيابان، زن جواني را مي¬بينند که هر روزمي آيد وتوي ايستگاه اتوبوس مي ايستد نمي دانم اگر مي دانستند که اين زن روزي مرد بوده يا لا اقل در لباس مردانه آنطور ساده و عادي از کنارم مي¬گذشتند صفحه 161))... همون پسرِه بامداد چند روزه ازش بي¬خبرم. ابروها را داد بالا و گفت يعني داره غروب مي¬کنه. بغض پيچيد توي گلويم، نمي¬دونم، بار آخري که ديدمش خيلي پکر بود. ما بدبختيم. دلم مي¬سوزه، هم براي اون، هم براي خودم. فکر مي-کرديم، عمل که کرديم دنيا عوض مي¬شه، آدما عوض مي¬شن ولي نشد؟!! صفحه 165))آيا اين تلاش پس از تحمل آن همه درد و رنج به بن بست مي¬رسد؟ آيا جامعه بر اين عقيده خواهد ماند که اين درد نيست بلکه يک هوسراني زشت و منحرف است؟ با کوششي که آغاز گرديده، بهار خاکستري بسيار موفق بوده است. فصل آخر با نام فصل بي¬نام اميد دهنده و شاد کتاب را به پايان مي¬برد. (دروازه قرآنِ رويايي در ميان اشعه¬هاي صبحگاهي خورشيد پيدا شد- شايد در ميان گل¬هاي اطلسي حافظيه يا بنفشه¬هاي سعديه و گل¬هاي کاغذي کوچه باغ¬هاي شيراز، عشقي گم شده را بيابم، از آن دست که در ديوان حافظ آمده، ازلي، ناب و دست نيافتني، صفه166 )) براي نويسندگان خوب کتاب¬ بهارخاکستري سرکارخانم ابوقداره و سرکارخانم پورجوادي، آرزوي سلامت و موفقيت روزافزون دارم، تجديد جاپ کتاب را تبريک مي¬گويم. درپايان، تقديم قطعه شعري از خودم را بي مناسبت نديدم: اثري نيست ز من / باز هم گم شده¬ام / تو مرا يادت هست؟ / چهره¬اي مهتابي؟ / دل رسوا و سري سودايي؟ / اگر يافتي¬ام / از آن چشم سياه برحذر دار مرا / باز در تو گم خواهم شد

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه هفدهم آبان 1390 و ساعت 15:18 |

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
کریشنا گفت : قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی.
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.
وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!

مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است.
حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید.

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در دوشنبه شانزدهم آبان 1390 و ساعت 13:40 |
http://www.ruudpeters.com/Galleries/Gallery10%20Various%20kind%20of%20stuff/images/scarecrow.jpg


حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است


در میان مزرعه های طلایی گندم

مترسکی با لبهایی خندان ایستاده است

لباسش نه وصله دار است و نه مغزش پوشالی

مترسک  خائن با کلاغ ها طرح دوستی ریخته است

خوشه های طلایی گندم در آتش دو رویی نگهبان خویش می سوزند

فصل دروی گندم ها و حاصلش نانی که به سفره من و تو می آید

تکه نانی خشک در دست کودکی بی پرواست

کودک درد گندم ها را می فهمد

مترسک را به دار می آویزد

صدای نحس کلاغها به گوش می رسد

کلاغ ها به سوی مزرعه ای دیگر می روند و بر سادگی مترسک قاه قاه می خندند

اینگ خوشه های گندم با پرچم سفیدی که نماد صلح است

طلایی تر به چشم می آیند

فصل دروی  گندم ها و تکه نانی که طعم آزادی می دهد !

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه چهاردهم آبان 1390 و ساعت 18:57 |
گفتند لگد به بختت نزن

گفتم چشم.

حالا سالهاست که بخت به من لگد می زند.


مادر بزرگ :بلند شو  بلند شو نمازت قضا می شود.

میگویم خدا شما را بجای من محاکمه نمی کند.

میگوید بلند شو تا نزدم تو کمرت.                        

 ومن نیت می کنم دو رکعت نماز قربتآ مادر بزرگ.   زهره ابوقداره

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 0:5 |
صدفي به صدف ديگري گفت :
درد عظيمي در درون دارم . سنگين و گرد است و آزارم مي دهد .

صدف ديگر با غرور گفت :
شکر که من دردي ندارم . من چه از درون و چه از بيرون سالم هستم .

در همان لحظه خرچنگي که از کنارشان مي گذشت گفت و گوي آن دو صدف را شنيد و به آن صدفي که ادعاي سلامتي مي کرد گفت :
بله سالم و سرحالي اما ,
" حاصل درد رفيقمان مرواريدي بسيار زيباست."
  •  
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 و ساعت 21:40 |
به نام خداوند طراح خلقت

نقدی بر بهار خاکستری ُکاری از زهره ی ابوقداره وپروین پور جوادی

خنکای پاییز بود و لابلای درختان بی برگ و سایه پرسه می زدم تا چنگی به ابرها انداخته"شاید باران بیایید.

باران امده بود و من بی انکه خیسی نم نمش را مز مزه کنمُبهار خاکستری را می خواندم نه با علاقه "بلکه از روی تکلیف"سنت رومان نخوانی خود را شکسته و با کتاب مشترک ابوقداره و پور جوادی در گیر شدم.

نگارش زیبا ومتین کتاب وادارم کردکه بخوانم و بخوانم تا پایان داستان برسم.

باران بند امده و خورشید تلنگری به سرما زده بود"کمی گرم شدم تا برگردم وبهار خاکستری را نه به عنوان یک رومان بلکه کاری شجاعانه و پژوهشی را در قالب داستان باز خوانی کنم"این بار از روی تکلیف بلکه از روی علاقه.

زیرا تعویض راوی در مسیر حرکت داستان"کسل کنندگی را از جان اثر گرفته و دیگر اینکه با ابزار و واژگان"تصاویری ساخته شده کهبه علت زشتی ان در فرهنگ ایرانی نویسندگان معمولن از بیان ها سر باز می زنند تا بتوانند عفت قلم را حفظ کنند اما اغلب ناچار می شوند صورت مسئله را پاک کنند.

لیکن مولفان این کتاب با کنایه گویی وچیدمان واژه گان مناسب"بدون شکستن حرمت قلم رابطه نا مشروع

بهروز را به مخاطب خود انتقال داده اند.

فراز هایی که در لابلای کتاب وول می خورند.

یک:سفر به عمق احساسات به خصوص کارکتر اصلی (بهروز)کسی که نمی داندکیست؟!یا چیست؟!

اما دوست داردکه زن باشدوبرای این دوست داشتن مشروع مورد هجوم /نفرتوسوء استفاده قرار می گیرد.گناهکاری که هیچ جرمی را مرتکب نشده.

دو:نمایش مردانی که در خانه شیر غرانند و سالار میدان"ولی خارج از ان خار و زبونندو بی دست وپا

(صفحه ۲۵)

سه:مصاحبه ارزشمندی که در بخش پایانی کتاب با پزشک معالج انجام گرفته مخاطب را تا حدودی با زوایای

علمی کار طوری اشنا می کندکه مولف در نقش کارشناس علوم پزشکی خود نمایی نکند.

چهار :فضا سازی ها"دیالوگها وفریاد هایی که در سکوت کشیده می شوند به قدری واقعی ساخته وپرداخته شده اندکه مخاطب که مخاطب را وادار به همزاد پنداری می کنند"تا انجا که به همراه شخصیت ها شاد"غمگین"مایوس"افسرده و بالاخره امیدوار می شوند.

و اما جان کلام

پرداختن به مسئله ای که در جامعه ی متعصب ما یک واقعیت کتمان نا پذیر بوده ولی کسی جرات بیان ان را نداشته"مولفان بهار خاکستری ثابت کردند که می توانند وزنه ای بر دارنند که بعضی مردان پر مدعا توانش را نداشته اند.

ان ها اولین قدم را برای زنگ زدایی از انسان بیگناهی که زیر ارابه تهمت ها"حقارت ها"الودگی هاو... در حال له شدن هستند بر داشته اند.

به امید انکه دیگران این راه را ادامه بدهند تا لااقل حساب این جماعت از انگل های همجنس باز جدا شود.

تا چنین مظلومانی بهار را همانگونه که سبز و سر زنده است در اغوش بگیرند والسلام

                                                                        صمد کریمی فام از دبی

 

 

 

۰

 

 

 

 

گ

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 و ساعت 13:33 |
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 و ساعت 10:29 |



هیچ فکر کردید که چه می شد اگر ...

خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بدهدچون دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم ؟

خدا فردا دیگر ما را هدایت نمی کرد ، چون امروز اطاعتش نکردیم ؟

امروز خدا با ما همراه نبود ؛ چون امروز نمی توانیم درکش بکنیم .

دیگر هرگز شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم ؛ چون وقتی خدا باران فرستاد بود ، گله کردیم ؟

خدا عشق و محبتش را از ما دریغ می کرد ؛ چون ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم ؟

خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت ؛ چون امروز فرصت نکردیم که آن را بخوانیم ؟

خدا درخانه اش را می بست ؛ چون ما درقلبهای خود را بسته ایم ؟

امروز خدا به حرفهایمان گوش نمی داد ؛ چون دیروز به دستورش خوب عمل نکردیم ؟

خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت ؛ چون فراموشش کرده ایم ؟

بیاییم خود را به خدا نزدیکتر کنیم و بذر خدا شناسی را در قلبهای خود بکاریم.

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه شانزدهم مهر 1390 و ساعت 18:22 |
زن زیبا
>یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.
>>>>اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها ازهم جدا شدند.
>>>>طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.
>>>>اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
>>>>عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:...  فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟
>>>>دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی
>>>>عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.
>>>>اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
>>>>وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...
>>>>می‌گویند  :
>>>>زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.
>>>>بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
>>>>
>>>>اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
>>>>اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
>>>>زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...
>>>>





+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در چهارشنبه ششم مهر 1390 و ساعت 13:46 |


روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است 
عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد
.فاصله ابراز عشق دور نیست
.فقط از قلب تا زبان است 
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در یکشنبه سوم مهر 1390 و ساعت 22:7 |

ما نیازمند ریشه ها هستیم. در دنیا جایی وجود دارد که ما در آن به دنیا آمده ایم، زبانی جهت تکلم یاد گرفته ایم و موفق به کشف این مطلب می شویم که چگونه گذشتگانمان بر مشکلات فائق آمده اند و در یک لحظه ی خاص و معینی ما مسئول این مکان خواهیم شد.

ما نیازمند بالها هستیم. آنها به ما افقهایی بی انتها و با تصوراتی بدون پایان نشان داده و ما را تا رویاهایمان برده و تا مکانهایی متفاوت راهنمایی میکنند و دقیقاً همین بالها هستند که به ما اجازه می دهند تا ریشه ها و نسب هایمان را شناخته و همانند آنها یاد بگیریم.

خوشا به حال کسی که بال و ریشه دارد.

و بیچاره کسی که فقط یکی از آنها را داشته باشد.

پائولو کوئیلو

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 و ساعت 12:28 |
دکتر شریعتی
زندگی خوردن و خوابیدن نیست .
انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست .
زندگی چون گل سرخی است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف .
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار
همه همسایه دیوا ر به دیوار همند
 
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 و ساعت 12:15 |

·          خواجه عبدالله انصاري :

پيوسته رنج مردم از سه چيز است :

زودتر از وقت چيزي را مي‌خواهند و از قسمت ، بيش مي‌خواهند و آن ديگران  از آن خويش مي‌خواهند .

·          امانوئل كانت :

در عالم دوچيز است كه از همه زيباتر است ، آسماني پرستاره و وجداني آسوده

·          ديل كارنگي :

براي زندگي فكر كنيد  ولي غصه نخوريد .

 

کبوتر

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 و ساعت 13:11 |
روزی روزگاری یک زن قصد می‌کنه یک سفر دو هفته‌ای به ایتالیا داشته باشه ..... شوهرش اون رو به فرودگاه می‌رسونه و واسش آرزو می‌کنه که سفر خوبی داشته باشه ..... زن جواب می‌ده: "ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟"
مرد می‌خنده و میگه: "یه دختر ایتالیایی" زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره ..... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی‌گرده، مرد توی فرودگاه میره استقبالش وبهش میگه گه: "خب عزیزم مسافرت خوب بود؟" ..... زن: "ممنون، عالی بود!" ..... مرد می‌پرسه: "خب سوغاتی من چی شد پس؟" ..... زن: "کدوم سوغاتی؟ ....." مرد: "همونی که ازت خواسته بودم ..... دختر ایتالیایی!" ..... زن جواب میده: "آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر میشه یا دختر"
نتیجه گیری اخلاقی داستان: هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اون‌ها به طرزوحشتناکی باهوش هستن !!!!!

 


+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 و ساعت 1:12 |







 






بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي . 

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود 
گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , 
تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ." 

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه 
ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, 
بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هزينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن ,
 بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟"; 

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
 

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدند ! 

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه :
 "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ " 

دكتر  : 
" اين قيمت استاندارد مغزه ! 
ولی مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه وطبيعتا ارزونتر !!
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در یکشنبه سی ام مرداد 1390 و ساعت 15:35 |
روزی فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در

آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند شب
...
را سير بخوابند .

در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : " خدايا اين گره را از زندگي من بازكن "

همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم

هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.

عصباني شد و به خدا گفت :" خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز كن نه گره كيسه ام

راو با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شد كه ناگهان

چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خدا سجده كرد

و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست..................!
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 و ساعت 13:50 |
عاقبت انديشي..............................!

پيرمرد زرگري به دکان همسايه خود رفت و گفت : ترازويت را به من بده تا اين خرده

هاي طلا را وزن کنم ؛ همسايه اش که مرد عاقل و دورانديشي بود ، گفت ببخشيد
...
من غربال ندارم. پيرمرد گفت : حالا ديگر مرا مسخره مي کني ، من مي گويم ترازو

مي خواهم تو مي گويي غربال ندارم ، مگر کر هستي؟ همسايه گفت : من کر

نيستم ولي درک کردم که تو با اين دستهاي لرزان خود چون خواهي که خُرده هاي

طلا را به ترازو بريزي و وزن کني مقداري از آن به زمين خواهد ريخت ، آن وقت براي

جمع آوري آنها جاروب خواهي خواست ، و بعد از آنکه طلاها را با خاک جاروب کردي

آن وقت غربال لازم داري تا خاک آنها را بگيري‌ ، من از همين اول گفتم که غربال ندارم.

هر كه اول بنگرد پايان كار .............. اندر آخر او نگردد شرمسار
ژوئن 12
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 و ساعت 13:45 |