مامان بزرگ
سالی یک بار ما مان بزرگ از شهرستان می امد خو نه ما ویک هفته می موند ؛ولی همین یک
هفته زندگی ما را می کرد مثل بلور .
زمین نمی نشست باغچه ها رو زیر ورو می کرد ؛گلها رو قلمه می کرد؛قا لی ها رو کیسه می کشید
یخچال رو خالی می کردو...ظهر که بابا اومد گفت ننه شب سیم ظرف شویی وتاید بخر .باباگفت:جها ر
روز اومدی کمی استراحت کن بچه ها خودشون کارها رو انجام می دن.اما مامان بزرگ زیر لب گفت:
رو زندگیت خاک سال نشسته...اگه می خواستند پاک کنن کرده بودن!ما ما به روی خودمان نیاوردیم.
صبح با مامان باید می رفتیم مدرسه ؛ ناهار رو روی شعله کم گذاشتیم به مامان بزرگ سفارش کردیم
وامد یم بیرون.ظهر که بر گشتیم وقتی مامان می خواست ناهارو اماده کنه پا گذاشت به آشپزخونه آه از
نهادش بلند شد!!!مامان بزرگ با سیم ظرف شویی افتاده بود بجان ظرفهای تفلون واونها رو کرده بود
سفید سفید!
بیچاره بابا چند شب پیش کادو تولد مامان رو سرویس تفلون داده بود!!!
تلفن
اذان ظهر که تمام شد با کنترل تلویزیون رو خاموش کردم که تا اومدن بچه ها یک چرت بزنم
چشمام گرم شده بود که تلفن زنگ زد ؛گفتم الو جوابی نیامد ؛با صدای مجدد زنگ چشمامو باز
کردم دیدم کنترل در دستم هست!!!
ساعت
به خاطر حساسیت وزخم مچ دست چپم ساعت را روی دست راستم می بندم.دختر داداشم با
تعجب نگاهی به دستم کرد وگفت :عمه جون چرا دست چپت این طرفه؟
آینده
پیمان جان در آینده تصمیم داری چه کاره بشی؟
ـ اول به میل مامانم خلبان
دوم به میل بابام مهندس
اگر عمری باقی موند به میل خودم دکتر!!!
مامان بزرگ
سالی یک بار ما مان بزرگ از شهرستان می امد خو نه ما ویک هفته می موند ؛ولی همین یک
هفته زندگی ما را می کرد مثل بلور .
زمین نمی نشست باغچه ها رو زیر ورو می کرد ؛گلها رو قلمه می کرد؛قا لی ها رو کیسه می کشید
یخچال رو خالی می کردو...ظهر که بابا اومد گفت ننه شب سیم ظرف شویی وتاید بخر .باباگفت:جها ر
روز اومدی کمی استراحت کن بچه ها خودشون کارها رو انجام می دن.اما مامان بزرگ زیر لب گفت:
رو زندگیت خاک سال نشسته...اگه می خواستند پاک کنن کرده بودن!ما ما به روی خودمان نیاوردیم.
صبح با مامان باید می رفتیم مدرسه ؛ ناهار رو روی شعله کم گذاشتیم به مامان بزرگ سفارش کردیم
وامد یم بیرون.ظهر که بر گشتیم وقتی مامان می خواست ناهارو اماده کنه پا گذاشت به آشپزخونه آه از
نهادش بلند شد!!!مامان بزرگ با سیم ظرف شویی افتاده بود بجان ظرفهای تفلون واونها رو کرده بود
سفید سفید!
بیچاره بابا چند شب پیش کادو تولد مامان رو سرویس تفلون داده بود!!!
تلفن
اذان ظهر که تمام شد با کنترل تلویزیون رو خاموش کردم که تا اومدن بچه ها یک چرت بزنم
چشمام گرم شده بود که تلفن زنگ زد ؛گفتم الو جوابی نیامد ؛با صدای مجدد زنگ چشمامو باز
کردم دیدم کنترل در دستم هست!!!
ساعت
به خاطر حساسیت وزخم مچ دست چپم ساعت را روی دست راستم می بندم.دختر داداشم با
تعجب نگاهی به دستم کرد وگفت :عمه جون چرا دست چپت این طرفه؟
آینده
پیمان جان در آینده تصمیم داری چه کاره بشی؟
ـ اول به میل مامانم خلبان
دوم به میل بابام مهندس
اگر عمری باقی موند به میل خودم دکتر!!!
گذر زمان
اسباب بازی
پریروز:من رفتم تو کوچه الک دولک.
د یروز:من رفتم بیرون دوچرخه سواری.
امروز:من می روم تو پیست اسکی سواری.
فردا:من می روم با بچه ها بالن سواری.
ماشین
پریروز: یارو رفته یک ماشین خریده 45 هزار تومن.
دیروز: یارو یک ما شین وارد کرده 1000000 تومن!!
امروز:یارو یک ماشین خریده120000000تومن!!!
فردا:یارو یک ماشین می خواد بخره 500000000تومن اما هزینه سوختش رو نداره !؟!
زن
پریروز:ننه دختر حاج مصطفی رو برات دیدم اونو آفتاب ومهتاب ندیده!
دیروز:مادر دختر جناب سرهنگ رو برات دیدم میگن آشپزیش حرف نداره درس پیانو هم
می خونه.
امروز: پسرم یک دختری برات دیدم ماهی دویست هزار تومن حقوق داره پدرش هم پیره!
فردا:
ـمامی یک عروس برات پیدا کردم هم خونه داره؛هم ماشین؛هم باغ؛دوتادخترهم رو جهیزشه!!!
پیرآهن
پریروز: ننه پیرهن من کجاست؟
ـدکمه هاشو روعوض کردم پارگی هاشو وصله کردم شده مثل روز اولش!
دیروز: خانم جون پیرهن من کجاست؟
ـکوتاه شده بود دادم به داداشت پیرهن بابات رو درست کردم یقه اش رو هم سه سانتی کردم.
امروز: مامان پیرهن من کجاست؟
ـ زرده رو رضا اومد برد؛چار خونه اطو کشی هست؛سورمه ای تو لباسشویی و...
فردا: مامی تی شرت من کجاست؟
ـ چون پوشیده بودی گذاشتم سطل اشغال ؛برویکی دیگر از توی کارتن بردار!!!
مصاحبه با حا فظ
با سلام وعرض پوزش ازتصدیع
ـ سلامی چو بوی خوش اشنایی بدان مردم دیده روشنایی
حالتان چطور است استاد؟
ـ شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم
ازاهل بیت بفرمایید؟
ـ مرا درخانه سروی هست کاندرسایه قدش فراغ از سروبستانی وشمشادچمن دارم
وفرزند یافرزندان؟
ـ قرة العین من آن میوه دل یادش باد که چه آسان بشدوکارمرامشکل کرد
برایتان شکیبایی ارزو می کنم.از دیوان تان بگویید؟
ـ گر به دیوان غزل صدر نشینم چه عجب سالها بندگی صاحب دیوان کردم
آفرین بر این همه مناعت طبع!با خصم چه کنیم حضرت حافظ؟
ـ توخوش می باش باحافظ بروگوخصم جان میده چوگرمی ازتومی بینم جه باک از خصم دم سردم
بااین دنیای غمناک جه می کنید؟
- برسرآنم که گرزدست بر اید دست به کاری زنم که غصه سرآید
نظرتان درباره رندان چیست؟
گربودعمربه میخانه رسم با ردگر به جزاز خدمت رندان نکنم کار دگر
بادشواری های دنیای بد وروزگار تنگ چگونه راه می آ یید؟
خرم ان روز کزین منزل ویران بروم...
چند پرسش حاشیه ای مثلا پیرامون محرم اسرار؟
ـآ ن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته هست بسی محرم اسرارکجاست
چرا انسان تا این حد نا مهربان ودم سردشده؟
ـ نشان عهد و وفانیست در تبسم گل بنال بلبل بیدل که جای فریاد است
باپوزش از ائتلاف اوقات در بهای حضرت تعالی پیامی برای هوا خواهانتان؟
ـ فاتحه ای چوآمدی برسرخسته ای بخوان لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان
{زهره ابوقداره}
فرشته مهربان
پیرزن :پسرم از ساند ویچت به من هم بده آخه خیلی گرسنه ام!
پسر د ستی به مو ها ی بلند ش کشید نگاهی به پیر زن و نگاهی به ساند ویچش که برای ناهار خریده بود کرد
در همین موقع شکمش با صدایی او را خبر کرد که هی من گرسنه ام !
پیرزن دو باره نگاهی به د ست جوان کرد گفث: د یروز تا حالا هیچی نخورد م.
پسر در حا لی که ساند ویچش را نصف می کرد چشم پیرزن را پایید و گو جه اونرا بر داشت و بطر ف زن
گرفت.راه افتاد نمی دانست کار خوبی کرده یا نه ؟
ته کا غذ را مچا له کرد و شوت کرد بطرف سطل زباله اما با تعجب د ید پیرزن ا نجا نشسته با تعجب پر سید
شما؟...
_بله خود مم حا لا به پا دا ش کار خوبت یک آرزو بکن .جوان با خوشحا لی گفت: دلم یک موتور 2000 می خواد.پیرزن چشم بر هم زد نی مو توری شیک را ظا هر کرد .بعد به پسر گفت حالا چشاتو ببند وقتی گفتم باز
کن.
-حالا چشا تو باز کن...نیمی از این مو تور مال تو نیمی مال من را ستی چراغ خطرش هم مال من !!!
گوشی دستشان گیره .
شما؟بگید اکبره
سلام اکبر جون چطوری؟چه می کنی؟
داشتم ظرف می شستم.
ـخاک توسرت توظرف میشوری؟
آخه چه عیبی داره حداقلش اینه توخونه تنش کمتره بعدمگراوکه کمک من رخت میشوره دوستش
بهش میگه خاک توسرت!!!
خوبم پروین تو چطوری؟
عالی ناهار چی داری؟
نمی گم !اگربگم چون این غذا رو دوست داری میایی
اینجا بعد من مجبور میشم سالاد درست کنم /ماست
هفت بیدارم کن.
رفتم توی اتاق ودر را قفل کردم. صبح که بیدار شدم چشمم به ساعت افتاد
که از نه گذشته بود! عصبانی بلند شدم در را که باز کردم دیدم یادداشتی
به روی در چسبیده و روی آن نوشته :
"عزیزم ساعت هفت است دیرت نشه"
برایم تجربه ای منحصر به فرد است.
که عمق تاثیرش بر روح وذهنم
چندان است که به گفت
نمی آید!!
تولد
یک حادثه است،حادثه ای به
اسم "داستان"
دربلندای زمین /در دل تنگ غروب/ناگهان بانگ بر آورد یکی/
که طلوع کرد...
به نا م خدا
رييس بيمارستان به ديو انه اي كه فكرمي كرد گاو است گفت :
نگاه كن به آيينه چقدر من و تو شبيه هم هستيم.ببين سايه
هامون چقدرشبيه همند...ديوانه گفت : اِ اقا ي دكترتوهم
گاوي؟ !!