* مسؤولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای.
خدا تنها کسی است که علی رغم دانستن، چشم می پوشد و در عین توانستن، در می گذرد و می بخشد. خدا تنها حاکم مقتدری است که هیچگاه در خانه اش را نمی بندد و هیچ کس را از خانه اش نمی راند. خدا تنها مالکی است که درخواست متقاضیان آزارش نمی دهد و اصرار و پافشاری خواهشگران، کلافه اش نمی کند. خدا تنها پادشاهی است که خلاقاتش نیاز به وقت قبلی ندارد. خدا تنها کسی است که برای همگان بهترین را می خواهد و از عهده ی تامینش هم برمی آید. خدا تنها متعهدی است که اگر امانت وجودت را به دستش بسپاری بهتر از خودت مراقبت و محافظتش می کند و بیشترین سود را نصیبت می سازد.
گاهی تو زندگی لازمه یه کم وایسیم و به خودمون نگاه کنیم
به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و او قبول کرد . حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بدهد.
کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.
روز اول ۱۵ تا درخت رو انداخت.
کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده
… این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه
روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار ۱۰ تا درخت رو انداخت
روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط ۷ تا درخت رو تونست قطع کنه
هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد
با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم
رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته
کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟
هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!
گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم
همیشه کافی و کامل نیستن .
|
| بهار خاکستری |
|
روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
کریشنا گفت : قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی.
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.
وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.
در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!
مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است.
حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید.

حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است
در میان مزرعه های طلایی گندم
مترسکی با لبهایی خندان ایستاده است
لباسش نه وصله دار است و نه مغزش پوشالی
مترسک خائن با کلاغ ها طرح دوستی ریخته است
خوشه های طلایی گندم در آتش دو رویی نگهبان خویش می سوزند
فصل دروی گندم ها و حاصلش نانی که به سفره من و تو می آید
تکه نانی خشک در دست کودکی بی پرواست
کودک درد گندم ها را می فهمد
مترسک را به دار می آویزد
صدای نحس کلاغها به گوش می رسد
کلاغ ها به سوی مزرعه ای دیگر می روند و بر سادگی مترسک قاه قاه می خندند
اینگ خوشه های گندم با پرچم سفیدی که نماد صلح است
طلایی تر به چشم می آیند
فصل دروی گندم ها و تکه نانی که طعم آزادی می دهد !
گفتم چشم.
حالا سالهاست که بخت به من لگد می زند.
مادر بزرگ :بلند شو بلند شو نمازت قضا می شود.
میگویم خدا شما را بجای من محاکمه نمی کند.
میگوید بلند شو تا نزدم تو کمرت.
ومن نیت می کنم دو رکعت نماز قربتآ مادر بزرگ. زهره ابوقداره
درد عظيمي در درون دارم . سنگين و گرد است و آزارم مي دهد .
صدف ديگر با غرور گفت :
شکر که من دردي ندارم . من چه از درون و چه از بيرون سالم هستم .
در همان لحظه خرچنگي که از کنارشان مي گذشت گفت و گوي آن دو صدف را شنيد و به آن صدفي که ادعاي سلامتي مي کرد گفت :
بله سالم و سرحالي اما ,
" حاصل درد رفيقمان مرواريدي بسيار زيباست."
نقدی بر بهار خاکستری ُکاری از زهره ی ابوقداره وپروین پور جوادی
خنکای پاییز بود و لابلای درختان بی برگ و سایه پرسه می زدم تا چنگی به ابرها انداخته"شاید باران بیایید.
باران امده بود و من بی انکه خیسی نم نمش را مز مزه کنمُبهار خاکستری را می خواندم نه با علاقه "بلکه از روی تکلیف"سنت رومان نخوانی خود را شکسته و با کتاب مشترک ابوقداره و پور جوادی در گیر شدم.
نگارش زیبا ومتین کتاب وادارم کردکه بخوانم و بخوانم تا پایان داستان برسم.
باران بند امده و خورشید تلنگری به سرما زده بود"کمی گرم شدم تا برگردم وبهار خاکستری را نه به عنوان یک رومان بلکه کاری شجاعانه و پژوهشی را در قالب داستان باز خوانی کنم"این بار از روی تکلیف بلکه از روی علاقه.
زیرا تعویض راوی در مسیر حرکت داستان"کسل کنندگی را از جان اثر گرفته و دیگر اینکه با ابزار و واژگان"تصاویری ساخته شده کهبه علت زشتی ان در فرهنگ ایرانی نویسندگان معمولن از بیان ها سر باز می زنند تا بتوانند عفت قلم را حفظ کنند اما اغلب ناچار می شوند صورت مسئله را پاک کنند.
لیکن مولفان این کتاب با کنایه گویی وچیدمان واژه گان مناسب"بدون شکستن حرمت قلم رابطه نا مشروع
بهروز را به مخاطب خود انتقال داده اند.
فراز هایی که در لابلای کتاب وول می خورند.
یک:سفر به عمق احساسات به خصوص کارکتر اصلی (بهروز)کسی که نمی داندکیست؟!یا چیست؟!
اما دوست داردکه زن باشدوبرای این دوست داشتن مشروع مورد هجوم /نفرتوسوء استفاده قرار می گیرد.گناهکاری که هیچ جرمی را مرتکب نشده.
دو:نمایش مردانی که در خانه شیر غرانند و سالار میدان"ولی خارج از ان خار و زبونندو بی دست وپا
(صفحه ۲۵)
سه:مصاحبه ارزشمندی که در بخش پایانی کتاب با پزشک معالج انجام گرفته مخاطب را تا حدودی با زوایای
علمی کار طوری اشنا می کندکه مولف در نقش کارشناس علوم پزشکی خود نمایی نکند.
چهار :فضا سازی ها"دیالوگها وفریاد هایی که در سکوت کشیده می شوند به قدری واقعی ساخته وپرداخته شده اندکه مخاطب که مخاطب را وادار به همزاد پنداری می کنند"تا انجا که به همراه شخصیت ها شاد"غمگین"مایوس"افسرده و بالاخره امیدوار می شوند.
و اما جان کلام
پرداختن به مسئله ای که در جامعه ی متعصب ما یک واقعیت کتمان نا پذیر بوده ولی کسی جرات بیان ان را نداشته"مولفان بهار خاکستری ثابت کردند که می توانند وزنه ای بر دارنند که بعضی مردان پر مدعا توانش را نداشته اند.
ان ها اولین قدم را برای زنگ زدایی از انسان بیگناهی که زیر ارابه تهمت ها"حقارت ها"الودگی هاو... در حال له شدن هستند بر داشته اند.
به امید انکه دیگران این راه را ادامه بدهند تا لااقل حساب این جماعت از انگل های همجنس باز جدا شود.
تا چنین مظلومانی بهار را همانگونه که سبز و سر زنده است در اغوش بگیرند والسلام
صمد کریمی فام از دبی
۰
گ

خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بدهدچون دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم ؟
خدا فردا دیگر ما را هدایت نمی کرد ، چون امروز اطاعتش نکردیم ؟
امروز خدا با ما همراه نبود ؛ چون امروز نمی توانیم درکش بکنیم .
دیگر هرگز شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم ؛ چون وقتی خدا باران فرستاد بود ، گله کردیم ؟
خدا عشق و محبتش را از ما دریغ می کرد ؛ چون ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم ؟
خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت ؛ چون امروز فرصت نکردیم که آن را بخوانیم ؟
خدا درخانه اش را می بست ؛ چون ما درقلبهای خود را بسته ایم ؟
امروز خدا به حرفهایمان گوش نمی داد ؛ چون دیروز به دستورش خوب عمل نکردیم ؟
خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت ؛ چون فراموشش کرده ایم ؟
بیاییم خود را به خدا نزدیکتر کنیم و بذر خدا شناسی را در قلبهای خود بکاریم.
>یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوقالعاده زیبا است ازدواج کرد.
>>>>اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه میخوردند، آنها ازهم جدا شدند.
>>>>طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهرهای بسیار معمولی است.
>>>>اما به نظر میرسد که دوستم بیشتر و عمیقتر از گذشته عاشق همسرش است.
>>>>عدهای آدم فضول در اطراف از او میپرسند:... فکر نمیکنی همسر قبلیات خوشگلتر بود؟
>>>>دوستم با قاطعیت به آنها جواب میدهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی
>>>>عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم میرسید.
>>>>اما هسمر کنونیام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
>>>>وقتی این حرف را میزند، دوستانش میخندند و میگویند : کاملا متوجه شدیم...
>>>>میگویند :
>>>>زنها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمیشوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر میرسند.
>>>>بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند؛
>>>>
>>>>اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید.
>>>>اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
>>>>زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...
>>>>
|
ما نیازمند ریشه ها هستیم. در دنیا جایی وجود دارد که ما در آن به دنیا آمده ایم، زبانی جهت تکلم یاد گرفته ایم و موفق به کشف این مطلب می شویم که چگونه گذشتگانمان بر مشکلات فائق آمده اند و در یک لحظه ی خاص و معینی ما مسئول این مکان خواهیم شد. ما نیازمند بالها هستیم. آنها به ما افقهایی بی انتها و با تصوراتی بدون پایان نشان داده و ما را تا رویاهایمان برده و تا مکانهایی متفاوت راهنمایی میکنند و دقیقاً همین بالها هستند که به ما اجازه می دهند تا ریشه ها و نسب هایمان را شناخته و همانند آنها یاد بگیریم. خوشا به حال کسی که بال و ریشه دارد. و بیچاره کسی که فقط یکی از آنها را داشته باشد. پائولو کوئیلو |
زندگی خوردن و خوابیدن نیست .
انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست .
زندگی چون گل سرخی است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف .
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار
همه همسایه دیوا ر به دیوار همند
· خواجه عبدالله انصاري :
پيوسته رنج مردم از سه چيز است :
زودتر از وقت چيزي را ميخواهند و از قسمت ، بيش ميخواهند و آن ديگران از آن خويش ميخواهند .
· امانوئل كانت :
در عالم دوچيز است كه از همه زيباتر است ، آسماني پرستاره و وجداني آسوده
· ديل كارنگي :
براي زندگي فكر كنيد ولي غصه نخوريد .
کبوتر
مرد میخنده و میگه: "یه دختر ایتالیایی" زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره ..... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمیگرده، مرد توی فرودگاه میره استقبالش وبهش میگه گه: "خب عزیزم مسافرت خوب بود؟" ..... زن: "ممنون، عالی بود!" ..... مرد میپرسه: "خب سوغاتی من چی شد پس؟" ..... زن: "کدوم سوغاتی؟ ....." مرد: "همونی که ازت خواسته بودم ..... دختر ایتالیایی!" ..... زن جواب میده: "آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر میآمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر میشه یا دختر"
نتیجه گیری اخلاقی داستان: هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اونها به طرزوحشتناکی باهوش هستن !!!!!
آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند شب
...
را سير بخوابند .
در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : " خدايا اين گره را از زندگي من بازكن "
همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم
هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.
عصباني شد و به خدا گفت :" خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز كن نه گره كيسه ام
راو با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شد كه ناگهان
چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خدا سجده كرد
و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست..................!
پيرمرد زرگري به دکان همسايه خود رفت و گفت : ترازويت را به من بده تا اين خرده
هاي طلا را وزن کنم ؛ همسايه اش که مرد عاقل و دورانديشي بود ، گفت ببخشيد
...
من غربال ندارم. پيرمرد گفت : حالا ديگر مرا مسخره مي کني ، من مي گويم ترازو
مي خواهم تو مي گويي غربال ندارم ، مگر کر هستي؟ همسايه گفت : من کر
نيستم ولي درک کردم که تو با اين دستهاي لرزان خود چون خواهي که خُرده هاي
طلا را به ترازو بريزي و وزن کني مقداري از آن به زمين خواهد ريخت ، آن وقت براي
جمع آوري آنها جاروب خواهي خواست ، و بعد از آنکه طلاها را با خاک جاروب کردي
آن وقت غربال لازم داري تا خاک آنها را بگيري ، من از همين اول گفتم که غربال ندارم.
هر كه اول بنگرد پايان كار .............. اندر آخر او نگردد شرمسار

